|
ادبيات
|
چرا آقای پ توی دستشویی خانه اش کتاب نگه می داشت و به مطالعه می پرداخت؟
به این خاطر که معمولا کارش به درازا می کشید. دست کم پنج دقیقه، چون باور داشت کمتر از پنج دقیقه جایی نشستن، یا ایستادن، یا خوابیدن اصلا ارزش انجام دادن اش را ندارد، و گاهی تا بیست و پنج دقیقه. حوصله اش سر می رفت و خوب، چه کاری بهتر از این که چند خطی چیز می خواند. این طور هم نبود که کتاب را از اول شروع کند و هر دفعه دنباله اش را بگیرد. هر جایش را که دوست داشت و یا شانسی باز می کرد و می خواند، ولی معمولا از سر پاراگراف شروع می کرد. کتاب «تاریخ مفصل دوران بعد از آشوب» و «درباره ی وزن درونی شعر سپید» را همین طوری خوانده بود. بالاخره روزی می رسید که هرجای کتاب را که باز می کرد به نظرش آشنا می آمد و آن وقت، وقت عوض کردن کتاب بود. مثل آن روز که آقای پ وقتی که به نیت یک کار پنج دقیقه ای راهی دستشویی می شد، کتاب دست دومی را که چند روز قبل اش به یک پنجم قیمت پشت جلد خریده بود با خود برداشت چون می دانست که تاریخ مفصل دوران بعد از آشوب به انتها رسیده. اسم کتاب «بلبل پر شکسته ی آبی رنگ» بود و زیر آن نوشته شده بود: داستان هایی از بهترین نویسندگان معاصر ایران.
جلد کتاب سفید و مخملی بود و زیر عنوان در کادری مربع شکل تصویر بی رمق چند دایره و مثلث بود که گاهی هم پوشانی داشتند. به این طراحی جلد بیشتر عنوانی شبیه این می آمد: «مقدمه ای بر معرفت شناسی» یا «هرمنوتیک و پدیدارشناسی» مثلا. صفحه ی اول تکرار نوشته های روی جلد بود با چیدمانی متفاوت به علاوه ی چیزهایی که بعد اضافه شده بود: گوشه ی راست برگه با خودکار آبی نوشته شده بود «آخر لامصب» و کمی زیر آن و کج تر دو شماره ۸۸۲۸۸۴۵۸۵۶ و ۵۸۱۷. و زیر عنوان تصویر ناقص یک پروانه ی سفید که احتمالا نتیجه ی عکس برگردان آدامس بادکنکی بود. حالا یک دقیقه ای از استقرار کامل آقای پ می گذشت و هنوز حرکتی از طرف مجاری ادراری او صورت نگرفته بود. در واقع قصد خواندن نداشت فقط می خواست با حال و هوای کتاب آشنا شود. برای همین هم فهرست کتاب را آورده بود و انگشت سبابه اش را روی آن بالاپایین و این ور و آن ور می برد که نگاهش به دو سطر زیر افتاد:
نشسته بر آن کنج نا نشسته\ حمید الیکاهی ۶۷
بدرود پدر، بدرود\ جعفر جوتره (ج.ج.) ۶۹
همه اش دو صفحه. بهتر از این نمی شد. تازه وقتی صفخه ۶۷ را پیدا کرد دید چند خطی به رسم متداول این جور کتاب ها درباره ی نویسنده نوشته اند که بی خیال آن شد و خود داستان فقط یک صفحه و حتی کمتر از آن هم بود. صدای ریزش مایع و حرکت گرم آن را توی آلت تناسلی اش احساس کرد.
بايد ساكت نشست توي اين سكوت سفيد براق چون قطره ي آب دارد خودش را بزرگ مي كند كه بعد بزرگ تر بشود كش بيايد و يك لحظه يك برق كوچك، وسط آن مثل عكس بي رمق لامپ روي كاشي هاي رديف كه اينطور از اين طرف مي رود آن طرف و يك خط سياه كه، يعني حيف كه آن گوشه، آن طوري، چيزي شبيه مثلث كه روشن تر از خط تاريك است،كه دايره ي مات را دو نصف مي كند، كه كم كم گم مي شود، تمام مي شود و اگر خيس بشود شايد گوشه ي تيز چيزي را كچل كوبيده باشد آنجا وقتي كه دو دانه مويش وسط دايره اي بوده گنگ، مثل ماه كه چشم هايت را كه جمع كني، كوچك كني، اين طوري، ببيني دارد آويزان مي شود و هي داد بزند" چه غلطي مي كني اينقدر طولش مي دهي بوگندو" چون اصلا بد نيست اين بويي كه از من است و اگر از او بود كه حتما از همان دو دانه موي ترك خورده اش مي آيد كه آن طور روي آن چيز زشت قهوه اي راست شده اند زده اند بيرون و ترك مي خورد حتما چون ذره ذره مي شود، پخش مي شود توي صدف سفيد و سر مي خورد از همه طرف دوباره مي رود آنجا به سمت سوراخ كه پنج تا تكه تاريكي است و اين طرف، اين زير يك تكه بزرگ كه يك عالم عمق دارد و بوگندوست چون هي مي خواهد دسته ي تي اش را اين طرف و آن طرف بكند و بزند گوشه ي آن كاشي، كه اين طور نظم ساكت اين رديف سرد را به هم ريخته با طرح كم رنگ دايره ها و شكل هاي بي رمقي كه مي شود چهره ي يك آدم را تويش ديد كه هي تكرار مي شود صداي افتادن قطره هاي آب كنار پاهايم و من به خدا شلوارم را كشيده ام بالا و هيچ غلطي نمي كنم كه اين قدر طولش مي دهم اين قطره ي آب است كه دارد طولش مي دهد و شلنگ هر چه قدر كه تاب مي خورد توي دستم انگار چون مي داند كه چون بوي من است خوب است و ترك مي خورد و غلط خود كچلش مي كند كه هي منتظر است بيايد اين تو و ببيند كه دارد باران مي بارد و با آن دسته ي كلفت لعنتي اش كه مي زند همه چيز را خراب مي كند بيفتد به جانم كه حالا من چروك هستم؟ با آن دو دانه موي زبر خشك روي قهوه اي كه ترك دارد حتمني.
آقای پ به شیر آب نگاه کرد، به در سفید کابینت زیر آن که جای دستمال و صابون بود و با قیافه ای غمگین خیره ماند به پنجره کوچک بالای دیوار که نور به رمق عصر از آن به درون می تابید. آن قدر از خود بی خود بود که نفهمید ماهیچه های زیر شکمش سفت شدند و ستون فقراتش تیر کشید. مثل کافه ای که در بی کاری بعد ازظهر فقط به قصد نوشیدن یک چیز چیز خنک آنجا می روی ولی آنقدر فضا و نوشیدنی بهت می چسبد که غذا هم سفارش می دهی، مثل شهربازی ای که می خواهی تونل وحشت تازه راه افتاده اش را امتحان کنی ولی شور و شوق مردم وا می دارد ات که مزه ی همه ی بازی های تکراری را دوباره بچشی، مثل غریبه ای که هنگام نشستن روی نیمکت پارک کنارت می نشیند و پیش خودت می گویی که «حالا یک ساعت هم تلف او» ولی آنقدر از اخلاق و منشش خوشت می آید که عصرانه دعوت اش می کنی خانه ات، مثل فروشگاهی که فقط به قصد خرید یک بسته نان آن جا رفته ای ولی با دیدن تخفیف ۶۰٪-۴۰٪ با دو تا کیسه ی پر گوشت از آن بیرون می آیی، مثل خانه ی مادرت که فقط برای خاطر یک سر زدن می روی ولی شام را هم می خوری و شب را هم می مانی، و مثل سفر دو روزه ای که از بس بهت خوش می گذرد بی خیال کار و قرارهایت می شوی و بلیط برگشت را پنج روز عقب می اندازی تا طعم طبیعت پاک و بکر را بیشتر زیر دندانت مزه مزه کنی، آقای پ هم که به نیت یک کار کوچک پنج دقیقه ای که به زبان خودش «پاشیدن ۱۰ سی سی به در و دیوار» بود به دستشویی خانه اش رفته بود، بعد از خواندن آن داستان، رید.
در ابتدا متوجه این موضوع نشد. همان طور خیره مانده بود به دریچه ی نور. بعد دوباره به صفحه ی باز کتاب نگاه کرد و دریافت که شکمش مثل یک دستگاه سر و صدا و کار و تولید می کند. برای چند ثانیه مبهوت ساز و کار پیچیده ی بدنش ماند انگار که برای اولین بار داشت خودش را مشغول دفع می یافت. بعد کتاب را یک صفحه ورق زد تا یادداشت درباره ی نویسنده را بخواند.
حمید الیکاهی
وی متولد بهمن سال ۱۳۶۵ است. در چهارده سالگی به نوشتن علاقه پیدا کرد ولی هیچ گاه به طور جدی ننوشت... در کارهای او ... او به شدت به درک روح هنر... توصیه اش به بیشتر نویسندگان جوان این است که بی خیال نوشتن... داستانی که از او می خوانید برای اولین...
آقای پ کتاب را بست، در کشو سفید کنار کابینت گذاشت و همان طور که سعی داشت در ذهن خود چهره ی حمید الیکاهی را تصور کند به انجام کارهای ضروری پنج دقیقه ی آخر پرداخت. بعد دست هایش را شست و کف پاهایش را مرطوب کرد چون احساس خوبی از تماس آنها با قالیچه ی کف دستشویی نداشت. دست هایش را خشک کرد و وقتی بیرون می آمد یادش رفت « تاریخ مفصل دوران بعد از آشوب» را با خود بردارد.